تبلیغات
باران که می بارد تو می آیی - مادون قرمز
تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت 1393 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : farshad

بیاید،

چند دستمالِ خیسِ مچاله شده

و یک کلاهِ جامانده در ایستگاه را

بردارد، ببرد

بعد شب می آید

با کلاهی که باد برده بود،

آن را

بر ایستگاه می گذارد به شعبده،

ادامه ی شعر تاریک می شود

 از این جا

با دوربین مادون قرمز ببینید:

چند مرد، یک زن

که رفته بودند با قطار،

نرفته اند...

دستمالی را که باد برده بود نبرده است

اصلاً ریل کمی آن طرف تر تمام شده

و این قطار ِ زنگ زده

انگار سال هاست همان جا ایستاده است

مسافرانش

حرف می زنند

قهوه می خورند

می خندند

و طوری به ساعت هایشان نگاه می کنند

که انگار نمی بینند

عقربه به استخوان شان رسیده است




طبقه بندی: کوچه باغ خاطره، دنیای بدون تو،

  • آقا موسا
  • تی وی بانک
  • قالب وبلاگ
  • سیبا گراف